|
بـــــــــــــــــاران بـــــوی خـــــدا مـــــــــی دادی
| ||
|
دلم دو چشم می خواهد برای زل زدن.. . . . . بقیه اش را هم خودت حدس بزن.! پ.ن: بغض دارم. چشمانم خیس است.. حرف های مانده در گلو دارم و سوال های بی جواب..:( [ 91/02/25 ] [ 0:33 ] [ میـنــــــــو.و ]
زمین..! گوش بسپار که صدای " انا اعطیناک الکوثر" از آسمان می آید.. گوش کن.. خدا می خواهد "کوثرش" را به تو امانت دهد.. باید خوب امانت داری کنی..! این "کوثر معطی" دختر پیامبر(ص) است.. همسر علی(ع) است. مادر حسن(ع) است و حسین(ع) و مادر زینب(س) است.. آه پدر... آه علی(ع).. آه حسن(ع).. آه حسین(ع).. و آه.. زینب(س).. مادر یازده ستاره است.. مادر امام غائب است.. مادر مهــــــدی(عح) است.. از آن مادرهاست که هنوز پسرش نیامده، دل نگران اوست.. مادر یک امت است.. از آن مادرها که بی وفایی ها را نمی بیند.. فقط مادری می کند.. فقط.. مادر توست.. مادر آسمان است.. مادر خورشید است.. مادر ماه است و.. می بینی.. توای زمین بی وفایی کردی و او ندید.. زمینش زدی و او ندید.. خاکت را به روی چادرش انداختی و او ندید.. ندید و باز هم امانت هایش را به تو سپرد.. هنوز هم مهدی(عج) اش دست تو امانت است.. گذشت از بی وقایی تو.. و مادر یعنی همین.. یعنی زهـــــــراء(س) آقا جان.. میلاد مادرتان مبارک.. [ 91/02/23 ] [ 19:0 ] [ میـنــــــــو.و ]
دلم نگرفته. اما نمی دانم ترس است یا بی خیالی یا توهم یا.. فقط سپرده ام همه چیز را دست خودش.. این ریش.. و این قیچی..! می دانم اگر "او" بخواهد همه چیز درست می شود. و هر آنچه "او" خواست یعنی درست شدن همه چیز.. و این تنها نقطه آرامشم و بزرگ ترین آن است.. [ 91/02/22 ] [ 1:11 ] [ میـنــــــــو.و ]
چقدر در این اتاق های کوچک و بزرگ مجازی احساس تنهایی می کنم.. . . . . . . پ.ن: برداشت از پست بر عهده خود شماست اما مواظب برداشت هایتان باشید.! خدا نکند به ظن بد محکوم شوید.! [ 91/02/16 ] [ 22:47 ] [ میـنــــــــو.و ]
خدایا.. این سر درگمی این روزهایم را ختم به خیر بگردان.. آرامم کن که تنها تو آرامش بخش حقیقی دلها هستی.. خدایا.. تو می دانی که ته ِ ته دلم چه می خواهم از تو.. می دانی که گاهی این خواسته های زبانی ام با آنچه در دلم به دنبال آن می گردم فرق می کند.. می دانی که ... خدایا.. پ.ن: خدایا .! یادت که نرفته چه خواسته ام از تو.. همونی که خودت میدونی اصن.! [ 91/02/15 ] [ 11:17 ] [ میـنــــــــو.و ]
نام "فاطـــمه" نوشته اش هم بوی نور میدهد. و پر از آرامش است وقتی نگاهش میکنی.. یک جوری انگار میفهمی پاره ی تن پیامبر بودن را.. بضعه المصطفی(ص) بودن را.. اصلا غم رفتنش یک جور غم خاصی است.. حس غم یتیمی، غربت، تنهایی، مظلومیت و ... کوچه های بی وفا و چادر خاکی.. دست نوازش گر مادر را دیگر نداشتن، خودش بد غمی است که شد خنجر و در قلب زینب(س) و حسن(ع) و حسین(ع) لنگر انداخت.! مادری که می رود و یازده نفر را یتیم می کند.. آخر سر هم "مهدی(ع)"اش را کنار خودش نگه می دارد تا امتی بماند که یتیم آل محمد(ص) بشود.. مادر... برای فرج پسرت دعا کن. برای امتش که یتیم شده اند. برای اشک هایی که هر شب جمعه در فراقش از چشمان پاک عاشقانش سرریز می شود.. مادر.. گله نکن ازین امت بی وفا.. می دانم که جای گله داریم که محکم دستان پسر را گرفته ای و هنوز اجازه نداده ای چشمان گناهکار امتش روشن شد به جمال او..! مادر.. هم صدا شو با ما در " اللهم عجل لولیک الفرج" هامان.. هم صدا شو.. که تنها صدای توست که اذن ورود به عرش الهی را دارد. که خدا روی تو را زمین نمی اندازد.. مادر.. مادر.. پ.ن: نوشته ام ناخودآگاه سمت فرج نشانه رفت.. حتما مادر خودش خواسته. [ 91/02/14 ] [ 21:5 ] [ میـنــــــــو.و ]
نمیدانم آخر این همه استرس و ترس چه می شود. فقط میدانم باید بگویم: و من یتوکل علی الله فهو حسبه دوست دارم یک روزبیاید که بخندم به تمام این روزها. به تمام این فکرها. خیالات هراس آور. دنیای شیرین خیالی ام که این روزها کمی تلخ شده.. دلم می خواهد بخندم به این تلخی.! دلم می خواهد این ذهن پر سوال آرام شود آنطور که دیگر نه سوالی باشد نه انتظار جوابی نه فکر کردن به تفره رفتنت از جواب سوال هایم. این تفره رفتن ها فقط یک چیز در ذهنم تداعی می کند و آن جواب "آری" به تمام شبهه های ناگوار ذهنی ام است..! و کاش اشتباهی باشد همه ذهنیاتم.! کاش.! و کاش تر تو بیایی برای بار آخر جواب تمام حرف هایم را بدهی. همه شان را! کاش.! . . . این روزها دیگر شیرین نیستند.! نه که تو تلخ باشی. دنیا تلخی هایش را بیشتر دارد بهم نشان می دهد. با اتفاقات تازه اش که گهگاهی این اتفاق ها هم شیرین می شود.! . . . . . پ.ن: چقد این روزها حرف مانده در گلو دارم.! با آرزوهای زیاد. خیلی زیاد.! [ 91/02/12 ] [ 21:31 ] [ میـنــــــــو.و ]
راستش خودم هم نمیدانم چه شده. اما چند روز است مدام بهانه می گیرد دلم. نمیدانم بهانه ی چه. اما می دانم سخت می خندم. می ترسم. زود شکن شده ام. فقط کافی است یک انگشت به سمتم دراز شود ، بغض است که می ترکد و.. آخرش هم که معلوم است. بغض تبدیل می شود به یک آب باریکه شوری که گهگاهی لازم است از گوشه و کنار چشم هایت بیاید بیرون تا شاید این بغض را با خودش ببرد تا چند روز یا شاید چند ساعت.! منتظرم زود تر آرامش بیاید.. . . . . . پ.ن: جدیدا ها نمی توانم بنویسم. این نوشته هم ننشست به دلم.! [ 91/01/28 ] [ 22:42 ] [ میـنــــــــو.و ]
دلگیـــــــرم... [ 91/01/22 ] [ 0:42 ] [ میـنــــــــو.و ]
چه کنم که امشب از همان نگاه های مخصوصتتان مهمانم کنید؟؟ چه کنم که دستم به گوشه چادرتان برسد.؟ چه کنم که دستم را بگیرید تا از زمین بلند شوم؟؟ می دانید که به زمین چسبیده ام انقدر که به زمین خورده ام...! چه کنم که این خستگی چند ساله بیرون برود از سرم..؟ مادر.. دعــــــایم میکنید؟ . . السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س) [ 91/01/18 ] [ 0:6 ] [ میـنــــــــو.و ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||